پرش به محتوای اصلی
همهٔ کتاب‌ها

پسری که با پیراناها شنا کرد

درست است که استنلی پاتز پدر و مادرش را از دست داده؛ اما او در این دنیا تنها نیست، عمویش را دارد و زن عمویش را. آن‌ها در شهری ساحلی در انگلستان زندگی می‌کنند و عموی او در کارخانه‌ی کشتی‌سازی کار می‌کند. اما قرار نیست استنلی آرامش را تجربه کند، از همان صفحات اول کتاب با یک کارخانه‌ی در حال ورشکستگی و کارگران بیکار روبه‌رو می‌شویم. آقای پاتز باید چه کار کند تا بتواند به زندگی برگردد؟ او یکی از عجیب‌ترین راه‌های دنیا را انتخاب می‌کند: تبدیل کردن خانه به کارخانه‌ی کنسروسازی. او در خانه یک خط تولید راه می‌اندازد و برادرزاده و همسرش هم باید با او همراه شوند تا زندگی‌شان بچرخد. حالا استنلی مجبور است ساعت‌های مداوم کار کند، عمویش روزبه‌روز دربرابر ایده‌ی کارخانه‌ی کنسروسازی هیجان‌زده‌تر می‌شود و فاصله‌ی بین اعضای خانواده بیشتر. این فاصله وقتی به اوج خودش می‌رسد که عمو، ماهی‌های طلایی استنلی را هم کنسرو می‌کند، ماهی‌هایی که استنلی در روز تولد خودش از سیرک خریده. همین اتفاق است که باعث می‌شود استنلی همه چیز را رها کند و از خانه‌ای که هیچ شبیه خانه نیست برود. او با سیرک همراه می‌شود، با داستایوفسکی و نیتاشا، پدر و دختری که در سیرک ماهی‌های طلایی دارند و در این مسیر با شخصیت‌های مختلفی روبه‌رو می‌شود. او عشق را، تنهایی را، ترس را، رویا را و … را می‌شناسد و مهم‌تر از همه با مردی روبه‌رو می‌شود